نفسم آوینانفسم آوینا، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
درخت سبز زندگیموندرخت سبز زندگیمون، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره
عشقم باراناعشقم بارانا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

آوینا و بارانا شکوفه های زندگی مامان و بابا

خدایا دوستت دارم

خدای خوب من ... ما برای داشتن تو ریسمان نبسته ایم , دل بسته ایم همین که حال دلمان خوب است برای ما کافیست خداي خوب من ... حسابگرانه تسبیح به دست می گیرم و از تو بی حساب روزی می خواهم . حسابگرانه ذکر می گویم و از تو بی حساب نعمت می خواهم . حسابگرانه نماز می خوانم و روزه می گیرم و از تو بی حساب اجر می خواهم . حسابگرانه صدایت می کنم و از تو بی حساب توجه می خواهم . حسابگرانه بندگی می کنم و از تو بی حساب خدايي می خواهم . همه اش شد ( من ) !! کاش می فهمیدم که همه اش باید باشد ( تو ) مي نازم به خدایی ات ، که با این همه بی بندگی ما ، خدایی ات حرف ندارد !!! خدایا سلامتی آوینا و سعادتش رو از خودت می خوام. ...
29 تير 1393

گوش های نفسم رو سوراخ کردیم

سلام دختر طلای من. دیروز 15 تیر 93 به اتفاق بابایی رفتیم مطب دوستمون  خانم دکتر شیما جون تا گوشهای خوشگلت رو سوراخ کنیم.بابایی زیاد موافق نبود و می ترسید ولی من اصرار داشتم تا بزرگتر نشدی بریم و گوشهات رو سوراخ کنیم.خلاصه رفتیم اول من گوش هام رو سوراخ کردم و دیدم درد داره دلم نیومد تو هم درد رو تحمل کنی اما خب بالاخره که چی؟!!یه روزی این اتفاق میوفتاد.امیدوارم من رو ببخشی عشقم.تورو تو بغلم نشوندم و بابایی روبروت نشست و باهات حرف زد و گوشهات سوراخ شد و شما با اون همه صبوری و تحمل بالایی که در امر واکسن داشتی کلی گریه و جیغ و داد زدی و اشک من هم درومد و بابایی خیلی ناراحت شد.خیلی خیلی بد و عذاب اور بود...اصلا اروم نمی شدی تا بابایی شما...
16 تير 1393

برای آوینا طلا

دختر ناز مامان...فرشته بانو...دلم میخواد تورو خیلی خوب و منطقی و عاشقانه بزرگت کنم... به جای اینکه انگشت اشاره ام رو به سمت تو بگیرم ، در کنارت انگشتهام رو در رنگ فرو کنم و با تو نقاشی بکشم. به جای غلط گیری از تو ، به فکر ارتباط بیشتر باتو باشم. بیشتر از اینکه به ساعتم نگاه کنم ، به چهره معصوم و زیبای تو نگاه کنم. سعی می کنم در باره ات کمتر بدونم اما بیشتر بهت توجه کنم. به جای اصل راه رفتن ، اصل دویدن و پرواز کردن رو با هات تمرین می کنم. از جدی بازی کردن دست بر میدارم و بازی با تورو جدی می گیرم. در مزارع بیشتری  میدویم  و به ستارگان بیشتری خیره خواهیم شد. ...
10 تير 1393

دخترم بخند و شاد باش

انگار حتماً باید آسمان به زمین بیاید، باید اتفاق خاصی بیفتد. مثلاً معجزه ای رخ دهد که از زندگی لذت ببریم.  گاهی آنقدر در روزمرگی غرق می شویم که فراموش مان میشود ساده ترین داشته های ما شاید آرزوی فرد دیگری باشد.    ما از امر و نهی پدر کلافه باشیم و دیگری در آرزوی شنیدن صدای پدرش.    ما از باب میل نبودن غذا به جان مادرمان غر بزنیم و دیگری در حسرت صدا کردن نامش و شنیدن جواب.    صدای زنگ تلفن از خواب بعد از ظهر بیدار مان کند و ما از بد خواب شدن بنالیم و دیگری تشنه ی شنیدن صدای آشنا از پشت گوشی تلفن است.   همیشه شاکی هستیم انگار...    از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم.&n...
2 تير 1393
1